تبليغاتX
ببریای نو
HTML clipboard

چراغ عمر این کودک رو به خاموشی است، نجات دهنده ای هست؟

" مهم : هم اکنون با پدر امیرعلی تماس حاصل شد و ایشان توضیحاتی دادند:
گروه خونی امیر علی B+ هست اما تمامی گروه های خونی میتوانند اهدای خون داشته باشند با این شرط که دارای پارامترهای اعلام شده( HLA ) باشند.
این آزمایش فقط در تهران انجام میشود و سازمان انتقال خون دزفول تنها می تواند نمونه خون ها را به تهران منتقل کند.
که متاسفانه طی تماسی که با سازمان انتقال خون دزفول داشتیم، از انجام این مهم سر باز زدند .
آقای فضل علی پور شماره تماس بیمارستان شریعتی تهران را اعلام کردند.
۰۲۱-۸۴۹۰۲۶۶۹
۰۲۱-۸۸۲۲۰۰۴۳
تهران بیمارستان شریعتی/ جهت انجام آزمایشHLA
آقای فضل علیپور از توجه همه ی مردم تشکر کردند و گفتند امیرعلی تنها نیازمند خون است."
جهت عضویت در بانک اهداکنندگان سلولهای بنیادی ایران به سایت زیر مراجعه فرمایید:

http://www.iscdp.org/
بانک اطلاعات اهدا کنندگان سلولهای بنیادی ایران
پس از عضویت این پیغام را مشاهده می فرمایید:
برای تکمیل پرونده شما نیاز به آزمایش HLA می باشد که جهت انجام آن باید به دفتر بانک به نشانی زیر مراجعه کنید. میتوانید در اولین فرصت ممکن و یا بعد از هماهنگی مراجعه کنید. انجام این آزمایش برای شما هزینه ای نخواهد داشد.
مزید امتنان خواهد بود اگر موضوع را به اطلاع سایرین نیز برسانید.
بانک اطلاعات اهدا کنندگان سلولهای بنیادی ایران
تهران تقاطع جلال آل احمد و کارگر شمالی بیمارستان شریعتی ساختمان مرکز تحقیقات خون (ساختمان اورژانس) طبقه سوم
" با آرزوی شفای عاجل برای کودک دوست داشتنی دزفولی "
** از همکاران محترم سایبری، تقاضا داریم، با انتشار این خبر در وبسایتها و پایگاه های خبری خود، این خانواده ی محترم دزفولی را جهت درمان کودک خود یاری نمایند **
امیرعلی این روزها در بیمارستان شفای اهواز بستری است و منتظر روزی است که پدرش با خبر خوش برگردد و او را به زندگی بازگرداند
این پسرک ۳ ساله که تقریباً نیمی از زندگی‌اش را در جدال با یک نوع سرطان بوده، اکنون با گذراندن یک دوره طولانی‌مدت شیمی‌درمانی و قرارگرفتن در سراشیبی زندگی نیازمند چند سی‌سی خون نادری است که به گفته پزشکان ممکن است در میان صدها هزار نفر، یک انسان دارای
این نوع خون باشد.
محمدرضا فضل‌علی‌پور، پدر این کودک که چند روزی است با یک کیف پر از مدارک پزشکی از دزفول به تهران آمده تا برای نجات پسرش خون مورد نظر را پیدا کند، با چشمانی گریان به خبرنگار شوک می‌گوید: وقتی پسرم یک سال و نیم داشت متوجه شدیم که لکه‌های سیاهرنگی روی پاهایش به وجود آمده است. هنگامی که به پزشک مراجعه کردیم، پس از کلی آزمایش گفتند پلاکت خونش پایین آمده و تعداد گلبول خون در بدنش پایین آمده و در نهایت مشخص شد که به سرطان خون از نوع ALM مبتلا شده است.
وی ادامه می‌دهد تا به حال کلی درمان روی پسرم انجام شده و شیمی‌درمانی هم کرده است، الان نزدیک به یک ماه است که پزشکش به ما گفته امیرعلی نیازمند چند سی‌سی از یک نوع خون است که فرد اهداکننده باید چند خصیصه داشته باشد.
دارای HLA با ویژگی خونی
-A*02,*26
-B*51,BW4
-DRB1*13,*15
بوده و فاقد هرگونه بیماری از نوع قلبی، کبدی و غیره باشد و بین ۱۸ تا ۶۰ سال سن داشته باشد.
وی اضافه می‌کند: تا به حال خودم، همسرم و تقریباً ۲۰ نفر از اعضای خانواده آزمایش داده‌اند اما خون مناسب پیدا نشده است. پزشک پسرم گفته کسی در آلمان این نوع خود را دارد اما نزدیک به ۵ میلیون هزینه ارسال چنین خونی به ایران می‌شود.
این پدر که به زحمت اشک‌هایش را کنترل می‌کند می‌گوید: درد فرزندم، من و همسرم را پیر کرده است. تمام امیدمان این است که این خون برایش پیدا شود. کافی است فردی که می‌خواهد آزمایش بدهد به سازمان اهدای خون یا یک بیمارستان مراجعه کند که البته اگر دفترچه بیمه داشته باشد این کار هزینه‌ای هم ندارد.
امیرعلی این روزها در بیمارستان شفای اهواز بستری است و منتظر روزی است که پدرش با خبر خوش برگردد و او را به زندگی بازگرداند. این پدر ۴۰ ساله که لیسانسیه عمران و کارمند دانشگاه است برای یافتن خون مورد نظر همچنان شهرها را زیر پا می‌گذارد و به مراکز پزشکی مختلف سر می‌زند تا شاید نوع خون مورد نظر را پیدا کند و مادر ۳۰ ساله کودک، شب و روز در کنار بستر فرزند بیمارش می‌نشیند و با زبان کودکانه‌ای او را سرگرم می‌کند. گاهی پسرک با بازوان ناتوانش خم می‌شود تا مادر را در آغوش بگیرد و از نوازشهای مادرانه سیراب شود.
این مادر می‌گوید: اگر یک انسان نیکوکار با خون مورد نظر پیدا شود و بچه‌ام را به من برگرداند حاضرم به پاس این خدمت انسانی سال‌ها خدمت در خانه‌اش را برعهده بگیرم.
آیا نجات‌دهنده از راه خواهد رسید؟
 


 

تحلیل شــوک
دکتر حسینپور فیض:
این بیماری شایع ترین نوع سرطان کودکان است
بیماری ALM جزو بیماری خطیر دوره کودکی و شیر خوارگی است و در کودکان این بیماری ۸۵ درصد سرطان خون را تشکیل می‌دهد و ۱۰ الی ۱۵ درصد مربوط به سرطان خون حاد ALM (بیماری سرطان خون حاد) است.
علائم بیماری
دکتر عباسعلی حسین‌پورفیض، متخصص سرطان خون، با بیان این مطلب افزود: این بیماری در هر سنی از کودکان دیده می‌شود ولی در محدوده سنی ۲ الی ۴ سالگی بیشتر شایع است. علائم بیماری عبارتند از: رنگ پریدگی، کم خونی، خونریزی،
تب و عفونت.
اگر کودکی هنگام معاینه دارای کبد، طحال و غدد لنفاوی بزرگ باشد پزشک هنگام معاینه متوجه این علائم شده و علت آن بیشتر مربوط ALM است. از علائم دیگر بی‌اشتهایی، کاهش وزن، بی‌حالی، درد استخوان و درد مفصل است.
تشخیص بیماری
این متخصص سرطان خون در رابطه با چگونگی تشخیص این بیماری گفت: این نوع بیماری با آزمایش خون یا بر حسب صلاحدید آزمایش مغز استخوان مشخص می‌شود.
درمان بیماری
برای درمان این بیماری به گفته دکترحسین پورفیض، تست تزریق خون، تزریق پلاکت، دادن آنتی‌بیوتیک و در صورت عدم بهبود، بیمار شیمی درمانی می‌شود. برخی مواقع معمولاً در ALM، پیوند مغز استخوان و سلول‌های بنیادی صورت می‌گیرد که برای این نوع پیوندها از HLA تایپینگ استفاده می‌شود.
چگونگی کمک به بهبود بیمار توسط نزدیکان
دکتر عباسعلی حسینی‌پورفیض، افزود: برای مقدمات پیوند مغز استخوان و سلول‌های بنیادی بایستی در درجه اول از خواهر و برادر، در درجه دوم والدین، درجه سه، خویشاوندان و در صورت عدم وجود هر یک از این افراد، از بانک مغز استخوان یا از بانک خون بندناف باید کمک گرفته شود.
وی افزود: اگر کودک مبتلا از نظر گروه خونی با نزدیکانش سازگار باشد خوب است ولی کافی نیست و بایستی آنتی‌ژن‌های سطحی (HLA) سازگار باشد.
عوامل شایع ابتلا
این متخصص سرطان خون افزود: امروز تشعشعات رادیواکتیو، مواد و سموم شیمیایی صنعتی وارد شده به محیط، غذاهای فاسد، سموم درختان از عوامل شایع این نوع سرطان خون حاد است. ضمن اینکه این نوع بیماری در جنین ایجاد نمی‌شود ولی برخی از تومورها مثل ژرم سل در دوران بارداری مادر روی جنین تأثیر می‌گذارد که البته جزو سرطان‌ها نیست.
وی تأکید کرد: مادران در دوران بارداری، بهداشت، سلامتی و تغذیه مناسب خود را رعایت‌کنند تا مشکلی برای جنین پیش نیاید.
دکتر عباسعلی حسین‌پورفیض تصریح کرد: خانواده‌هایی که کودکان سرطانی دارند می‌توانند مشخصات HLA را در سایت‌های مربوط بگذارند تا سازمان‌ها در کشورهای دیگر به این افراد کمک کنند. بیشتر افراد پیوند استخوان در صورت پیوند مناسب مغز استخوان عمر طبیعی خود را طی می‌کنند.
******
 


 

چراغ عمر این کودک رو به خاموشی است
آیا نجات دهندهای هست؟B+
CC 6خون جان این کودک را نجات میدهد
گروه شوک: کودک ۳ ساله‌ای که چراغ عمرش رو به خاموشی است، برای نجات از مرگ فقط به ۶ سی سی خود از نوع کمیابی نیاز دارد که از میان ۷۵ میلیون نفر ایرانی، ممکن است در رگ‌های گروه معدودی از مردم جریان داشته باشد. در حال حاضر پزشکان معالج این پسربچه را که در شرایط بحرانی قرار دارد تحت مراقبت‌های پزشکی قرار داده‌اند و چشم به انتظار نشستهاند تا نجات‌دهنده‌ای از راه برسد و فقط ۶ سی سی از خون خود را اهدا کند تا پس از آمیختن به دارویی خاص به بدن این کودک تزریق کنند و او را از آستانه مرگ بازگردانند. امیرعلی (کودک بیمار ۳ ساله) در بیمارستان شفای اهواز بستری است، کارکنان این بیمارستان، پزشکان و مددکاران و همه اعضای کادر پزشکی لحظات پر اضطرابی را می‌گذرانند و در انتظار پیدا شدن فردی هستند که دارای این خون کمیاب و نادر باشد. به گزارش خبرنگاران شوک؛ متخصصان پزشکی بیمارستان با تمامی بیمارستان‌ها و مراکز خون در سراسر کشور تماس گرفته‌اند تا خون مورد نظر را پیدا کنند اما موفق به یافتن آن نشده‌اند و حتی تصمیم گرفته‌اند با مراکز خون کشورهای مختلف در تماس باشند.
 

+ نوشته شده در  دوشنبه بیست و ششم دی 1390ساعت 11:55  توسط پریا | 
زن حسي درونش را گم كرده بود، از خودش خجالت مي كشيد. عاشق شوهرش بود، از ده سال قبل كه در يك مهماني خداحافظي يك دوست مشترك با همسرش آشنا شده بود، عاشق شده بود و فكر مي كرد، عاشق مانده است. هر سال سالگرد آن آشنايي، آن نگاه هاي عاشقانه، آن تعارف ساده شربت همسرش به او را كه آغاز عشقشان بود، جشن مي گرفتند. اما حالا آن خلا" را درون خودش احساس مي كرد. مي دانست كه عاشق همسرش است ولي چيزي در آن ميان كم بود، يك شور عاشقانه، يك هيجان آشنايي. و حالا او هفته اي چند بار به كتابفروشي سر كوچه شان مي رفت.

اولين باري را كه به آن جا رفته بود، به ياد مي آورد، آن روز  يك ساعت گريه كرده بود و وقتي شوهرش به او زنگ زد، بعد از كلي دلجويي و جملات اميدواركننده از او خواسته بود كه به كتابفروشي سر كوچه شان برود و چند تايي كتاب بخرد و خودش را سرگرم كند. وقتي كه وارد كتابفروشي شده بود، مرد جوان در كتابخانه بود، از او آدرس طبقه ي رمان هاي فارسي را گرفته بود و مرد او را به انتهاي مغازه راهنمايي كرد و خيلي با حوصله با او درمورد نويسندگان ايراني صحبت كرد و بعد از آن كه فهميد او به دنبال كتاب خاصي نيست چند رمان را به او معرفي كرد، اولين كتابي كه به او معرفي كرد را يادش مي آمد، "شوهر آهو خانم".

وقتي به خانه برگشت، خيلي خوشحال بود، انگار يك نفر بعد از گريه او را بغل كرده بود و با نوازش تمام حرف هاي ناگفته را به او گفته بود. كتاب را در عرض سه روز تمام كرد و در آغاز روز چهارم براي بار ديگر به كتابفروش رفت، بعد از آن هر چند روز يك بار به آن جا مي رفت، ديگر مشتري ثابت كتاب ها و حرف هاي شيرين جوان كتابفروش شده بود، آن قدر كه از آن جا كتاب ها را به جاي خريد اجاره مي كرد. جوان خودش خواننده ي تك تك كتاب هاي كتابفروشيش بود و بهترين راهنماي زن براي خريد كتاب!

روز ها مي گذشت، زن شاداب تر شده بود و مرد خوشحال از اين تغيير در رفتار زنش به زندگي عاشقانه شان ادامه مي دادند. زن پيش خودش فكر مي كرد كه چه قدر آن مرد را مثل برادرش دوست دارد و چه قدر اين آشنايي برايش لذت بخش است!، انگار نور و شادي به زندگي اش تابيده بود! اما نمي دانست، چرا از هر چهار بار رفتنش به كتابخانه تنها يك بار آن را به شوهرش مي گفت!؟ اما نمي دانست چرا هر بار كه به كتابفروشي مي رفت بيشتر به خودش مي رسيد؟! اصلا" اين عذاب وجدان ته وجودش براي چيست؟! او كه در ميان خريد هايش از هر دري صحبت مي كرد، چرا هيچ وقت درمورد شوهرش با او حرف نزده بود؟! تمام اين سوال ها در ميان تمام شادي هايش او را مي آزرد.

آن روز بايد براي تولد همسرش كادويي مي خريد. شوهرش عاشق كتابهاي تاريخي  بود و او به دنبال مجموعه ي كاملي از آن كتاب ها براي تولد همسرش بود، اما براي اين كه آن كتاب ها را بخرد بايد به مرد جوان چه مي گفت؟، او كه مي دانست زن كتاب هاي تاريخي دوست ندارد، آيا بايد مي گفت آن را براي شوهرش مي خواهد يا مي گفت براي كس ديگري مي خواهد؟ اين فكرها تمام خون صورتش را به سمت گونه هايش برد، صورتش مي سوخت و احساس خفگي به او دست داده بود، سرش را در ميان دستانش گرفت و احساس تهوع داشت، به دستشويي رفت، آبي يه صورتش زد و چند نفس عميق كشيد،  به خودش در آينه نگاه كرد، او همان زن ده سال پيش بود، همان كسي كه به عشق ايمان داشت، همان كسي كه خيانت را نابخشودني ترين گناه ها مي دانست. و حالا در نقطه اي ايستاده بود كه در مرز خيانت قرار داشت. بايد انتخاب مي كرد.

زن هديه اش را به شوهرش داد و گونه اش را بوسيد. مرد با خوشحالي كادويش را در آورد "مجموعه كامل تاريخ تمدن ويل دورانت". آن شب زن و مرد عاشقانه ترين شب زندگيشان را داشتند، زن عاشقانه ترين فضا را براي همسرش ساخت و مرد به ياد عاشقانه ترين لحظات زندگانيشان افتاد.

چند روز بعد زن و شوهرش به خواست زن، به خانه اي جديد اسباب كشي كردند.

از آن روز به بعد مرد عاشقانه ترين ها را به ياد آورد و عاشق بودن را و زن عاشق ماندن را ولي باز هر بار كه زن مجبور مي شد، از جلوي كوچه ي قبليشان رد شود، صورتش را به سمت مخالف كوچه بر مي گرداند تا مرد جواني كه در كتابفروشي كار مي كرد، اشكهايش را نبيند.

+ نوشته شده در  یکشنبه بیست و پنجم دی 1390ساعت 15:55  توسط پریا | 
بالاخره بعد يك سال يكي بهم گفت ساعتم خوشگله!
+ نوشته شده در  یکشنبه بیست و پنجم دی 1390ساعت 13:55  توسط پریا | 
پيرزن خم شد تا سيگار و بسته ي نانش را كه بر زمين افتاده بود، بردارد. دستكشهايي كه انگشتانش را تا نيمه ي آن مي پوشاند، مانع برداشتن سيگار از زمين مي شد. پيرزن چند دقيقه به همان حالت خميده تلاش كرد تا سيگار را از زمين بردارد، اما نه دستانش او را ياري مي كرد و نه سيگار سر سازگاري با او داشت. در فاصله ي چند متري از او دختري جوان در حال نزديك شدن به او بود. پيرزن اصلا" متوجه او نبود و همچنان به تلاشش ادامه مي داد. دختر نزديكش رسيد و بي آن كه چيزي بگويد، خم شد و سيگار را برداشت و در دستان ناتوان پيرزن جاي داد، بسته ي ناني را هم كه در گوشه اي ديگر افتاده بود را نيز از زمين برداشت و آن را نيز به دستان پيرزن سپرد. پيرزن با چشماني پر از قدرشناسي به دختر نگاه كرده و گفت: "ان شاء الله خوشبخت بشي! خير از جوونيت ببيني!"دختر سريع جوابي گنگ داد و انگار كه از پيرزن فرار مي كند، از آن جا دور شد و در ذهنش با خود زمزمه كرد: "ان شاء الله خوشبخت بشي!"و به دنبال خوشبختي از آن جا دور شد.

-----------------------------------------

پيرزن به انتهاي كوچه نگاه كرد و آهي كشيد. سيگار و بسته ي نان را در دستانش محكم گرفت و به سمت خانه اش كه در انتهاي كوچه بود، رفت. هر قدم برايش مثل فرو دادن يك پك از دود سيگار در ريه هايش بود. با هر قدم سوزشي در سينه اش احساس مي كرد و با پايان آن قدم استراحت پايان يافتن آن و قدمي نزديك تر شدن به خانه درد سينه اش را تسكين مي داد و اندكي خوشحالي به او مي بخشيد.

---------------------------------------

پيرزن خسته از راه پيمايي اش تا خانه نان را بر ميز چوبي كهنه اي كه جلوي مبل ها بود گذاشت و خودش هم بر مبلي نشست. هنگام نشستن  صداي فنر مبل به همراه صداي استخوان هاي پيرزن تنها صداهايي بود كه در خانه كوچك و تاريك پيرزن شنيده مي شد. نور خورشيد از ميان پرده هاي ضخيم و تيره اي كه پنجره ي بزرگ هال راپوشانده بود، راهي به درون اتاق پيدا كرده بود و بر جاسيگاري بلوري كه بر ميز بود، مي درخشيد. پيرزن سيگار را كه هنوز در دستانش بود، بر لبش گذاشت و از كبريتي كه كنار جاسيگاري بود، چوب كبريتي در آورد و پس از چند تلاش ناموفق، با شعله ي زرد رنگ چوب كبريت سيگارش را روشن كرد. اولين پكي كه به سيگار زد، آن قدر عميق بود كه او را به سرفه واداشت. پس از چند سرفه پك ديگري به سيگار زد و چشمانش را بست! با فرو دادن دود سيگار سينه اش سوخت و با بيرون دادن دود از سينه اش لبخندي از رضايت بر لبانش نقش بست. دستان سنگين پيرزن بر پايش افتاد و سيگار بر فرش! اما ديگر دستي براي بلند كردن آن تلاش نكرد. پيرزن خوشبخت شد! 

+ نوشته شده در  سه شنبه بیستم دی 1390ساعت 17:12  توسط پریا | 
واي دلار! واي يورو! واي ارز! اوف ريال! واويلا تو و من!
+ نوشته شده در  چهارشنبه چهاردهم دی 1390ساعت 14:58  توسط پریا | 
بدي بده! هر چند كه جواب يك بدي باشه!

+ نوشته شده در  سه شنبه سیزدهم دی 1390ساعت 10:41  توسط پریا | 

از دیشب یک فکر داره مخم رو می خوره! آدم های موفق زیادی رو تو زندگیم دیدم یا در موردشون شنیدم٬ اما هیچ کدومشون آدم های افسرده و منفعلی نبودن! شاید تو دوره ای از زندگیشون افسرده شدند و ناامید ولی در کل آدم های امیدوار و شادی(یا حداقل  افسرده نبودند) بودند. اما من چی! من همیشه تو زندگیم خودم رو آدم قوی و موفقی می دونستم و اینکه تو آینده یک انسان تاثیرگذار تو دنیا خواهم بود. اما چیزی که الان از خودم می بینم یک آدم افسرده و غمگینه که به روزمرگی ها چسبیده و هیچ حرکتی نمی کنه و لی باز هم فکر می کنه اون آینده در انتظارشه!

پريا به زودي تبديل به يك انسان 28 ساله مي شه و نمي دونه تا 30 سالگي به چند تا از آرزوهاي دور و درازش مي رسه و يا اصلا" تغييري تو زندگيش پيش مياد؟!!!

بايد يك انقلاب كنم! يك انقلاب درونيه سريع! براي تغيير دنياي بيرونم، بايد از خودم شروع كنم! بايد آرزوهام رو به ياد بيارم! من هنوز زنده ام، پس زندگي مي كنم با تمام وجودم زندگي خواهم كرد! اين وظيفه ي منه!

+ نوشته شده در  یکشنبه یازدهم دی 1390ساعت 12:48  توسط پریا |