![]() |
![]() |
|
چراغ عمر این کودک رو به خاموشی است، نجات دهنده ای هست؟
" مهم : هم اکنون با پدر امیرعلی
تماس حاصل شد و ایشان توضیحاتی دادند:
http://www.iscdp.org/
تحلیل شــوک
چراغ عمر این کودک رو به
خاموشی است |
|
+ نوشته شده در
دوشنبه بیست و ششم دی 1390ساعت 11:55 توسط پریا |
|
|
زن حسي درونش را گم كرده بود، از خودش خجالت مي كشيد. عاشق شوهرش بود، از ده سال قبل كه در يك مهماني خداحافظي يك دوست مشترك با همسرش آشنا شده بود، عاشق شده بود و فكر مي كرد، عاشق مانده است. هر سال سالگرد آن آشنايي، آن نگاه هاي عاشقانه، آن تعارف ساده شربت همسرش به او را كه آغاز عشقشان بود، جشن مي گرفتند. اما حالا آن خلا" را درون خودش احساس مي كرد. مي دانست كه عاشق همسرش است ولي چيزي در آن ميان كم بود، يك شور عاشقانه، يك هيجان آشنايي. و حالا او هفته اي چند بار به كتابفروشي سر كوچه شان مي رفت.
اولين باري را كه به آن جا رفته بود، به ياد مي آورد، آن روز يك ساعت گريه كرده بود و وقتي شوهرش به او زنگ زد، بعد از كلي دلجويي و جملات اميدواركننده از او خواسته بود كه به كتابفروشي سر كوچه شان برود و چند تايي كتاب بخرد و خودش را سرگرم كند. وقتي كه وارد كتابفروشي شده بود، مرد جوان در كتابخانه بود، از او آدرس طبقه ي رمان هاي فارسي را گرفته بود و مرد او را به انتهاي مغازه راهنمايي كرد و خيلي با حوصله با او درمورد نويسندگان ايراني صحبت كرد و بعد از آن كه فهميد او به دنبال كتاب خاصي نيست چند رمان را به او معرفي كرد، اولين كتابي كه به او معرفي كرد را يادش مي آمد، "شوهر آهو خانم". وقتي به خانه برگشت، خيلي خوشحال بود، انگار يك نفر بعد از گريه او را بغل كرده بود و با نوازش تمام حرف هاي ناگفته را به او گفته بود. كتاب را در عرض سه روز تمام كرد و در آغاز روز چهارم براي بار ديگر به كتابفروش رفت، بعد از آن هر چند روز يك بار به آن جا مي رفت، ديگر مشتري ثابت كتاب ها و حرف هاي شيرين جوان كتابفروش شده بود، آن قدر كه از آن جا كتاب ها را به جاي خريد اجاره مي كرد. جوان خودش خواننده ي تك تك كتاب هاي كتابفروشيش بود و بهترين راهنماي زن براي خريد كتاب! روز ها مي گذشت، زن شاداب تر شده بود و مرد خوشحال از اين تغيير در رفتار زنش به زندگي عاشقانه شان ادامه مي دادند. زن پيش خودش فكر مي كرد كه چه قدر آن مرد را مثل برادرش دوست دارد و چه قدر اين آشنايي برايش لذت بخش است!، انگار نور و شادي به زندگي اش تابيده بود! اما نمي دانست، چرا از هر چهار بار رفتنش به كتابخانه تنها يك بار آن را به شوهرش مي گفت!؟ اما نمي دانست چرا هر بار كه به كتابفروشي مي رفت بيشتر به خودش مي رسيد؟! اصلا" اين عذاب وجدان ته وجودش براي چيست؟! او كه در ميان خريد هايش از هر دري صحبت مي كرد، چرا هيچ وقت درمورد شوهرش با او حرف نزده بود؟! تمام اين سوال ها در ميان تمام شادي هايش او را مي آزرد. آن روز بايد براي تولد همسرش كادويي مي خريد. شوهرش عاشق كتابهاي تاريخي بود و او به دنبال مجموعه ي كاملي از آن كتاب ها براي تولد همسرش بود، اما براي اين كه آن كتاب ها را بخرد بايد به مرد جوان چه مي گفت؟، او كه مي دانست زن كتاب هاي تاريخي دوست ندارد، آيا بايد مي گفت آن را براي شوهرش مي خواهد يا مي گفت براي كس ديگري مي خواهد؟ اين فكرها تمام خون صورتش را به سمت گونه هايش برد، صورتش مي سوخت و احساس خفگي به او دست داده بود، سرش را در ميان دستانش گرفت و احساس تهوع داشت، به دستشويي رفت، آبي يه صورتش زد و چند نفس عميق كشيد، به خودش در آينه نگاه كرد، او همان زن ده سال پيش بود، همان كسي كه به عشق ايمان داشت، همان كسي كه خيانت را نابخشودني ترين گناه ها مي دانست. و حالا در نقطه اي ايستاده بود كه در مرز خيانت قرار داشت. بايد انتخاب مي كرد. زن هديه اش را به شوهرش داد و گونه اش را بوسيد. مرد با خوشحالي كادويش را در آورد "مجموعه كامل تاريخ تمدن ويل دورانت". آن شب زن و مرد عاشقانه ترين شب زندگيشان را داشتند، زن عاشقانه ترين فضا را براي همسرش ساخت و مرد به ياد عاشقانه ترين لحظات زندگانيشان افتاد. چند روز بعد زن و شوهرش به خواست زن، به خانه اي جديد اسباب كشي كردند. از آن روز به بعد مرد عاشقانه ترين ها را به ياد آورد و عاشق بودن را و زن عاشق ماندن را ولي باز هر بار كه زن مجبور مي شد، از جلوي كوچه ي قبليشان رد شود، صورتش را به سمت مخالف كوچه بر مي گرداند تا مرد جواني كه در كتابفروشي كار مي كرد، اشكهايش را نبيند. |
|
+ نوشته شده در
یکشنبه بیست و پنجم دی 1390ساعت 15:55 توسط پریا |
|
|
بالاخره بعد يك سال يكي بهم گفت ساعتم خوشگله!
|
|
+ نوشته شده در
یکشنبه بیست و پنجم دی 1390ساعت 13:55 توسط پریا |
|
|
پيرزن خم شد تا سيگار و بسته ي نانش را كه بر زمين افتاده بود، بردارد. دستكشهايي كه انگشتانش را تا نيمه ي آن مي پوشاند، مانع برداشتن سيگار از زمين مي شد. پيرزن چند دقيقه به همان حالت خميده تلاش كرد تا سيگار را از زمين بردارد، اما نه دستانش او را ياري مي كرد و نه سيگار سر سازگاري با او داشت. در فاصله ي چند متري از او دختري جوان در حال نزديك شدن به او بود. پيرزن اصلا" متوجه او نبود و همچنان به تلاشش ادامه مي داد. دختر نزديكش رسيد و بي آن كه چيزي بگويد، خم شد و سيگار را برداشت و در دستان ناتوان پيرزن جاي داد، بسته ي ناني را هم كه در گوشه اي ديگر افتاده بود را نيز از زمين برداشت و آن را نيز به دستان پيرزن سپرد. پيرزن با چشماني پر از قدرشناسي به دختر نگاه كرده و گفت: "ان شاء الله خوشبخت بشي! خير از جوونيت ببيني!"دختر سريع جوابي گنگ داد و انگار كه از پيرزن فرار مي كند، از آن جا دور شد و در ذهنش با خود زمزمه كرد: "ان شاء الله خوشبخت بشي!"و به دنبال خوشبختي از آن جا دور شد.
----------------------------------------- پيرزن به انتهاي كوچه نگاه كرد و آهي كشيد. سيگار و بسته ي نان را در دستانش محكم گرفت و به سمت خانه اش كه در انتهاي كوچه بود، رفت. هر قدم برايش مثل فرو دادن يك پك از دود سيگار در ريه هايش بود. با هر قدم سوزشي در سينه اش احساس مي كرد و با پايان آن قدم استراحت پايان يافتن آن و قدمي نزديك تر شدن به خانه درد سينه اش را تسكين مي داد و اندكي خوشحالي به او مي بخشيد. --------------------------------------- پيرزن خسته از راه پيمايي اش تا خانه نان را بر ميز چوبي كهنه اي كه جلوي مبل ها بود گذاشت و خودش هم بر مبلي نشست. هنگام نشستن صداي فنر مبل به همراه صداي استخوان هاي پيرزن تنها صداهايي بود كه در خانه كوچك و تاريك پيرزن شنيده مي شد. نور خورشيد از ميان پرده هاي ضخيم و تيره اي كه پنجره ي بزرگ هال راپوشانده بود، راهي به درون اتاق پيدا كرده بود و بر جاسيگاري بلوري كه بر ميز بود، مي درخشيد. پيرزن سيگار را كه هنوز در دستانش بود، بر لبش گذاشت و از كبريتي كه كنار جاسيگاري بود، چوب كبريتي در آورد و پس از چند تلاش ناموفق، با شعله ي زرد رنگ چوب كبريت سيگارش را روشن كرد. اولين پكي كه به سيگار زد، آن قدر عميق بود كه او را به سرفه واداشت. پس از چند سرفه پك ديگري به سيگار زد و چشمانش را بست! با فرو دادن دود سيگار سينه اش سوخت و با بيرون دادن دود از سينه اش لبخندي از رضايت بر لبانش نقش بست. دستان سنگين پيرزن بر پايش افتاد و سيگار بر فرش! اما ديگر دستي براي بلند كردن آن تلاش نكرد. پيرزن خوشبخت شد! |
|
+ نوشته شده در
سه شنبه بیستم دی 1390ساعت 17:12 توسط پریا |
|
|
واي دلار! واي يورو! واي ارز! اوف ريال! واويلا تو و من!
|
|
+ نوشته شده در
چهارشنبه چهاردهم دی 1390ساعت 14:58 توسط پریا |
|
|
بدي بده! هر چند كه جواب يك بدي باشه!
|
|
+ نوشته شده در
سه شنبه سیزدهم دی 1390ساعت 10:41 توسط پریا |
|
|
از دیشب یک فکر داره مخم رو می خوره! آدم های موفق زیادی رو تو زندگیم دیدم یا در موردشون شنیدم٬ اما هیچ کدومشون آدم های افسرده و منفعلی نبودن! شاید تو دوره ای از زندگیشون افسرده شدند و ناامید ولی در کل آدم های امیدوار و شادی(یا حداقل افسرده نبودند) بودند. اما من چی! من همیشه تو زندگیم خودم رو آدم قوی و موفقی می دونستم و اینکه تو آینده یک انسان تاثیرگذار تو دنیا خواهم بود. اما چیزی که الان از خودم می بینم یک آدم افسرده و غمگینه که به روزمرگی ها چسبیده و هیچ حرکتی نمی کنه و لی باز هم فکر می کنه اون آینده در انتظارشه! پريا به زودي تبديل به يك انسان 28 ساله مي شه و نمي دونه تا 30 سالگي به چند تا از آرزوهاي دور و درازش مي رسه و يا اصلا" تغييري تو زندگيش پيش مياد؟!!! بايد يك انقلاب كنم! يك انقلاب درونيه سريع! براي تغيير دنياي بيرونم، بايد از خودم شروع كنم! بايد آرزوهام رو به ياد بيارم! من هنوز زنده ام، پس زندگي مي كنم با تمام وجودم زندگي خواهم كرد! اين وظيفه ي منه! |
|
+ نوشته شده در
یکشنبه یازدهم دی 1390ساعت 12:48 توسط پریا |
|
|
صفحه نخست پست الکترونیک آرشیو وبلاگ عناوین مطالب وبلاگ |
| درباره وبلاگ |
|
|
RSS
|