تبليغاتX
ببریای نو

خوب امروز هم تمام شد. با پايان ساعت كاري روزهم تمام مي شود، اصلا" انگار همه چيز تمام شده است، انگار من تمام شده ام، انگار تمام انرژي كه در بدنم بوده تمام شده، انگار قصه ي زندگيم ديگر چيزي براي گفتن ندارد. دوباره همان صداي قديم در مغزم است. بايد بروم! بايد بروم! اما نمي دانم به كجا؟!فقط مي دانم بايد بروم! يك تغيير! يك مقصد كه منتظر من است!

از همكارام به بهانه مسير ديگري خداحافظي مي كنم! 15 ساله كه اين صدا در گوشم است! حالا مي خواهم به او گوش كنم. بي مقصد به راه مي افتم ، شايد مسير خودش من را به مقصد برساند! آدم هايي كه از كنارم رد مي شوند برايم مثل سنگ هاي كناره يك جاده ي طولاني اند! به هيچ كدام اهميت نمي دهم. فقط مي روم! مي خواهم فرار كنم از چه نمي دانم! نمي دانم قرار به آزادي برسم يا به قفس!

يك آرايشگاه در مسيرم است! زنگش را مي زنم! صدايي من را دعوت به داخل مي كند. وارد ساختمان مي شوم، از پله ها به سمت در ورودي آرايشگاه پايين مي روم! در آن نيمه باز است، وارد مي شوم و در را پشت سرم مي بندم. به منشي لبخند مي زنم! با لبخندي پاسخم را مي دهد. به او مي گويم كه مي خواهم موهايم را كوتاه كنم، از من نام آرايشگري كه مي خواهم موهايم را كوتاه كند مي پرسد، مي گويم كه برايم فرقي نمي كند. مي گويد كه بروم بر صندلي جلوي آينه بنشينم و بعد ميترا را صدا مي زند. بر صندلي مي نشينم، شالم را ازسرم بر مي دارم، موهاي رنگ كرده ام از شانه هايم هم بلند تر شده است، رنگ طلايي دوديش حالم را به هم مي زند، انگار ميليون ها  زنبور بي حال بر موهايم نشسته اند و گرد غبار بر آن ها نشسته، همه مي گفتند اين رنگ خيلي به رنگ پوستم مي آيد، ولي الان فقط دلم مي خواهد همه ي زنبورها را از اين زمين رم بدم. آرايشگر كه احتمالا" همان "ميترا" است، بالبخند به سمتم مي آيد. موهاي قهوه اي مواجي دارد كه با گيره اي در بالاي سرش جمع كرده، صورت استخواني و دماغ  كشيده اش ، به همراه چانه ي تيزش او را شبيه يك معلم بداخلاق كرده است. با لبخند به من نگاه مي كند و مي گويد:" چه مدل مويي مي خواهي عزيزم؟"  سعي مي كنم، من هم لبخندي بزنم و مي گويم:" مي خوام تا حد امكان موهام رو كوتاه كنم، اگر هم ماشين اصلاح داريد، ماشينش كنم." آرايشگر ابروهايش را به بالا مي اندازد و با تعجب مي گويد: "چرا؟ حيف اين موها نيست؟! مگه تازه رنگشون نكردي؟" سريع مي گويم: "نه! اصلا" هم حيف نيست! خواهش مي كنم سريع! فقط مي خوام كوتاه كوتاه بشن!" شانه هايش را بالا مي اندازد و مي گويد: "هر جور كه دوست داري." و قيچي را به دست مي گيرد و شروع به رم دادن زنبور ها مي كند. او قچي مي زند و من مي بينم كه زنبورها در هوا به پرواز در آمد ه اند. در همين حين در آينه پيرزني را ميبينم كه وارد سالن شده است.پيرزن قامتي ايستاده و هيكلي موزون داردو  چروك هايي كه از گوشه  و كنار صورتش به زحمت از زير دست بوتاكس و تزريق ژل و ... در رفته اند، تنها مي توانند سن او را به انسان بفهمانند، به نظرم حدود 60 سالي سن دارد. زني ديگر با او احوال پرسي مي كند، پيرزن بر صندلي مي نشيند و كفشش را در مي آورد و با صدايي كه انگار صداي زني سي ساله است به زن ديگر كه آرايشگر است مي گويد:" ژاله جون! مي خوام مثل هميشه خودت پديكور و مانيكور ناخن هام رو انجام بدي!" از تعجب دهانم باز مي ماند. ميترا كه همچنان مشغول پراكندن زنبورهاست آرام مي گويد: "فك مي كني چند سالشه." من هم چنان كه سرم از سنگيني موهاي و دست او رو به پايين است مي گويم:" حول و حوش 60 سال." ميترا خنده آرامي مي كند و آهسته گويد:" 82 سالشه! دو ماه پيش پسرش كه 62 سالش بود مرده!" خند ه ام مي گيرد خودم را تصور مي كنم كه 82 سالم است، البته اگر زنده بودم، با سري سفيد مثل بيابان و موهاي كوتاه! ناخن هايم هم احتمالا" هر كدام شبيه كج بيل خواهند بود و شايد هم بچه اي هم نخواهم داشت كه برايم گريه كند و يا من برايش گريه كنم. ميترا مي گويد كه كارش تمام شده است و به سرم كه هنوز به نظرم موهايش بلند است نگاه مي كنم و مي گويد:" به خدا موهاي پسر من از موهاي تو بلندتره!" نگاهي به آينه مي اندازم و فكر مي كنم كه موهاي پسر او چه قدر است و اصلا" پسرش چند ساله است. لبخندي مي زنم و مي گويم:" ممنون! همين خوب است." و از صندلي بلند مي شوم و پيش بند را باز مي كنم و خودم را مي تكانم. ميترا خنده ي ريزي مي كند و مي گويد:"اما بانمك شدي! اگه پسر بودي خوب كشته مرده پيدا مي كردي." به حرفش فكر ميكنم، آرزو مي كردم كه" اي كاش پسربودم تا لااقل چند تا به قول ميترا كشته مرده داشتم." تشكر مي كنم و مي خواهم از سالن خارج شوم كه چشمانم به چشمان پيرزن مي افتد كه پر از اشك است. شايد او هم مي خواهد فرار كند!!! دستمزد كوتاهي مويم را به منشي مي دهم و شالم را برسر مي گذارم. خودم را در آينه نگاه مي كنم! چه حس خوبي دارم، فقط انگار گرده گل ها بر سرم مانده، خداحافظي مي كنم و از آرايشگاه بيرون مي روم.

" در كوچه باد مي آيد" و من به فرارم مي انديشم، دلم مي خواهد جايي بنشينم، انگار فكررفتن خسته ام كرده است. كمي جلوتر آن طرف خيابان پارك كوچكي است، دلم سيگار مي خواهد، سوپري كنار آرايشگاه است، مي روم و يك پاكت سيگار "بهمن" مي خرم. دلم تلخي مي خواهد، دلم حس بورژوايي نمي خواهد. دلم رهايي مي خواهد، نمي خواهم با "مارلبرو" پز بدهم، آن هم در يك محله ي با كلاس! مي خواهم كاملا" خاكي باشم. به سمت پارك مي روم. مركز پارك با يك نيمكت خالي بين دو درخت و رو به محل بازي بچه ها را انتخاب مي كنم و بر صندلي مي نشينم. سيگار را روشن مي كنم و پكي عميق به آن مي زنم، به سرفه مي افتم، زمان زيادي است كه سيگار نكشيده ام.تلخي آزار دهنده اي ته گلويم حس مي كنم و پك ديگري مي زنم، به وسايل بازي نگاه مي كنم كه بچه اي با آن ها بازي نمي كند. به روبه رو نگاه مي كنم و ذهنم به هر سمتي ميرود.

دهمين سيگاررا هم خاموش كردم! گلويم مي سوزد، نمي دانم چرا چشمانم خيس است؟، نمي دانم چند ساعت است كه اينجايم؟. هوا كم كم دارد تاريك مي شود. از جايم بلند مي شوم نمي خواهم كسي مزاحمم شود. موبايلم را از جيبم در مي آورم. ده تا تماس پاسخ نداده داشتم. حتما" الان ديگر به بيمارستان ها هم سر زده! به او  زنگ مي زنم كه به خانه مي آيم، گريه مي كرد و كلي سرم داد و هوار كشيد كه تا حالا كجا بوده ام و چرا به تماس هايش جواب نداده ام.. از پارك خارج مي شوم كه به خانه بروم كه پيرزني را كه در آرايشگاه ديده بودم را مي بينم كه در دستش سيگار روشني است و آرام آرام دارد راه مي رود. نزديكش مي شوم، نگاهي به من مي اندازدو مي گويد:" بالاخره بايد رفت." و مي رود.

+ نوشته شده در  چهارشنبه بیست و هفتم اردیبهشت 1391ساعت 16:11  توسط پریا | 
وقتي كه اونقدر فكر مي كني و اونقدر درگير زندگي مي شي كه ديگه يادت نمياد به چي فكر مي كردي و چي مي خواستي، تبديل مي شي به يك آدم كه فقط از خودش راضي نيست و مي دونه كه يه روزي يه چي مي خواست و الان حتي يادش نيست چي مي خواد! حالا تو اين وضعيت داغون بياد يك كتابي هم بخونه از كسي كه توي دانشگاش بوده و فكر مي كنه كه شايد توي يك فاز فكري بودند! اونوقت دو تا غم به غماش اضافه مي شه كه اي واي عاشق نوشتن بودم و ننوشتم! و اي واي يادته كي بودي و به چه چيزايي فكر مي كردي و الان تنها دغدغه ات شده اينكه مادر شوهرت چي مي گه و خواهر شوهرت چي مي گه و كجا مي شه رنگ موي خوب در آورد و كجا مي شه خونه خريد و ووووووووووووووو!

احساس مي كنم تو قفسم! باز حس رفتن دارم!برم فقط برم! نمي دونم به كجا بايد برم! يك روزي شايد همين ديروز فكر مي كردم كه با خيال و رويا مي تونم خودم رو آروم كنم! اما ديگه حتي نمي تونم فكر كنم، نمي تونم تمركز كنم! يهو كل وجودم يخ مي كنه و دلم مي خواد سر همه داد بزنم و فرياد بكشم و گريه كنم! انگار تو مخم پر از نمي دونم چيه! همه ي فكراي ناتموم تبديل به پچ پچ هاي مبهمي تو مخم شدند! مي خوام برم! مي خوام برم فرار كنم! اين روزا همش خودم رو تو فضاي داستام"بزمرگي" "جواد سعيدي پور" مي بينم، انگار يه راهي رفتم كه برگشت نداره، انگار منم تو جايي هستم كه خدا روش رو برگردونده! به اون لعنتي هم حسوديم شده كه تونسته كتابش رو تموم كنه و يه احمقي مثل من اون رو بخونه و حالش بد بشه! اصلا" گورباباي عمو هادي كه مي گفت بنويس و بعد آتيشش بزن! آن چه كه از آتش ميايد بايد به آتش برگرده! اصلا" گورباباي آتش بزار بقيه هم بخونن و بگن ديوونه است! اصلا" انگار يوحنا وايساده و داره بهم پوزخند مي زنه و مي گه تو هموني كه تو بارون دربدر دنبال حقيقت مي گشت و جلوي اون همه آدم گريه مي كرد، هه تو هموني بدخت! تو هيچي نيستي ! ديدي چه ارزون خودت رو و من رو فروختي! نمي دونم شايد اونم تو گذر زمان يخ زده و منجمد شده! اصلا" گور باباي همه! اصلا" گور باباي من!

+ نوشته شده در  پنجشنبه بیست و یکم اردیبهشت 1391ساعت 10:33  توسط پریا | 
از چند چيز متنفرم:

1 - هورت كشيدن هر نوع مايعات خوردني

2- ملچ ملوچ كردن موقع غذا خوردن و كلا" صدا دادن موقع غذا خوردن

3- الكي گريه كردن و ادا درآوردن

4- ادعاي دوست داشتن بدون هيچ گونه هزينه اي براي كسي كه دوست داري

5- احمق بودن و سواري دادن و هرگونه حماقت

6- پر رو بودن

7- دروغ گفتن

8- چاپلوسي كردن

9- تيكه انداختن

10- آويزون بودن

پس بدانيد و آگاه باشيد از اين 10 مورد بپرهزيد و اين است 10 فرمان من كه به بندگانم نازل كرده ام!

+ نوشته شده در  یکشنبه دهم اردیبهشت 1391ساعت 13:41  توسط پریا | 
به یک نتیجه رسیدم٬ حتی با خودکشی و مرگ هم به آرامش نمی رسی! نه به خاطر اینکه گناهه! نه! به خاطر اینکه که من به جاودانه بودن انسان اعتقاد دارم٬ به اینکه وقتی مردی هم هستی و باز همه رو می بینی٬ حالا فکر کن مردی و تمام اون غصه های قبل مرگت وجود دارند و اون موقع واقعاً دیگه نمی تونی کاری بکنی٬ حتی اگر هم بخوای نمی تونی کاری بکنی! پس راه فرار چیه! باز هم می رسیم به قصه ی شیرین دیوانگی! خوب دیوانگی که قبلاً فکر می کردم رسیدن بهش خیلی سخته و رو خیلی نزدیک می بینم و تنها چیزی که توش لذت بخش می بینم همون رهایی و خودت بودنه! پس فعلاً زنده باد دیوانگی!
+ نوشته شده در  شنبه بیست و نهم بهمن 1390ساعت 16:18  توسط پریا | 
مقدس یا شیطانی! ملحد یا مومن! هممون بد تو زندگی گیر کردیم! تو زنجیرهایی که به هم بافتیم و عاشقشونیم!
+ نوشته شده در  شنبه بیست و نهم بهمن 1390ساعت 16:9  توسط پریا | 
HTML clipboard

چراغ عمر این کودک رو به خاموشی است، نجات دهنده ای هست؟

" مهم : هم اکنون با پدر امیرعلی تماس حاصل شد و ایشان توضیحاتی دادند:
گروه خونی امیر علی B+ هست اما تمامی گروه های خونی میتوانند اهدای خون داشته باشند با این شرط که دارای پارامترهای اعلام شده( HLA ) باشند.
این آزمایش فقط در تهران انجام میشود و سازمان انتقال خون دزفول تنها می تواند نمونه خون ها را به تهران منتقل کند.
که متاسفانه طی تماسی که با سازمان انتقال خون دزفول داشتیم، از انجام این مهم سر باز زدند .
آقای فضل علی پور شماره تماس بیمارستان شریعتی تهران را اعلام کردند.
۰۲۱-۸۴۹۰۲۶۶۹
۰۲۱-۸۸۲۲۰۰۴۳
تهران بیمارستان شریعتی/ جهت انجام آزمایشHLA
آقای فضل علیپور از توجه همه ی مردم تشکر کردند و گفتند امیرعلی تنها نیازمند خون است."
جهت عضویت در بانک اهداکنندگان سلولهای بنیادی ایران به سایت زیر مراجعه فرمایید:

http://www.iscdp.org/
بانک اطلاعات اهدا کنندگان سلولهای بنیادی ایران
پس از عضویت این پیغام را مشاهده می فرمایید:
برای تکمیل پرونده شما نیاز به آزمایش HLA می باشد که جهت انجام آن باید به دفتر بانک به نشانی زیر مراجعه کنید. میتوانید در اولین فرصت ممکن و یا بعد از هماهنگی مراجعه کنید. انجام این آزمایش برای شما هزینه ای نخواهد داشد.
مزید امتنان خواهد بود اگر موضوع را به اطلاع سایرین نیز برسانید.
بانک اطلاعات اهدا کنندگان سلولهای بنیادی ایران
تهران تقاطع جلال آل احمد و کارگر شمالی بیمارستان شریعتی ساختمان مرکز تحقیقات خون (ساختمان اورژانس) طبقه سوم
" با آرزوی شفای عاجل برای کودک دوست داشتنی دزفولی "
** از همکاران محترم سایبری، تقاضا داریم، با انتشار این خبر در وبسایتها و پایگاه های خبری خود، این خانواده ی محترم دزفولی را جهت درمان کودک خود یاری نمایند **
امیرعلی این روزها در بیمارستان شفای اهواز بستری است و منتظر روزی است که پدرش با خبر خوش برگردد و او را به زندگی بازگرداند
این پسرک ۳ ساله که تقریباً نیمی از زندگی‌اش را در جدال با یک نوع سرطان بوده، اکنون با گذراندن یک دوره طولانی‌مدت شیمی‌درمانی و قرارگرفتن در سراشیبی زندگی نیازمند چند سی‌سی خون نادری است که به گفته پزشکان ممکن است در میان صدها هزار نفر، یک انسان دارای
این نوع خون باشد.
محمدرضا فضل‌علی‌پور، پدر این کودک که چند روزی است با یک کیف پر از مدارک پزشکی از دزفول به تهران آمده تا برای نجات پسرش خون مورد نظر را پیدا کند، با چشمانی گریان به خبرنگار شوک می‌گوید: وقتی پسرم یک سال و نیم داشت متوجه شدیم که لکه‌های سیاهرنگی روی پاهایش به وجود آمده است. هنگامی که به پزشک مراجعه کردیم، پس از کلی آزمایش گفتند پلاکت خونش پایین آمده و تعداد گلبول خون در بدنش پایین آمده و در نهایت مشخص شد که به سرطان خون از نوع ALM مبتلا شده است.
وی ادامه می‌دهد تا به حال کلی درمان روی پسرم انجام شده و شیمی‌درمانی هم کرده است، الان نزدیک به یک ماه است که پزشکش به ما گفته امیرعلی نیازمند چند سی‌سی از یک نوع خون است که فرد اهداکننده باید چند خصیصه داشته باشد.
دارای HLA با ویژگی خونی
-A*02,*26
-B*51,BW4
-DRB1*13,*15
بوده و فاقد هرگونه بیماری از نوع قلبی، کبدی و غیره باشد و بین ۱۸ تا ۶۰ سال سن داشته باشد.
وی اضافه می‌کند: تا به حال خودم، همسرم و تقریباً ۲۰ نفر از اعضای خانواده آزمایش داده‌اند اما خون مناسب پیدا نشده است. پزشک پسرم گفته کسی در آلمان این نوع خود را دارد اما نزدیک به ۵ میلیون هزینه ارسال چنین خونی به ایران می‌شود.
این پدر که به زحمت اشک‌هایش را کنترل می‌کند می‌گوید: درد فرزندم، من و همسرم را پیر کرده است. تمام امیدمان این است که این خون برایش پیدا شود. کافی است فردی که می‌خواهد آزمایش بدهد به سازمان اهدای خون یا یک بیمارستان مراجعه کند که البته اگر دفترچه بیمه داشته باشد این کار هزینه‌ای هم ندارد.
امیرعلی این روزها در بیمارستان شفای اهواز بستری است و منتظر روزی است که پدرش با خبر خوش برگردد و او را به زندگی بازگرداند. این پدر ۴۰ ساله که لیسانسیه عمران و کارمند دانشگاه است برای یافتن خون مورد نظر همچنان شهرها را زیر پا می‌گذارد و به مراکز پزشکی مختلف سر می‌زند تا شاید نوع خون مورد نظر را پیدا کند و مادر ۳۰ ساله کودک، شب و روز در کنار بستر فرزند بیمارش می‌نشیند و با زبان کودکانه‌ای او را سرگرم می‌کند. گاهی پسرک با بازوان ناتوانش خم می‌شود تا مادر را در آغوش بگیرد و از نوازشهای مادرانه سیراب شود.
این مادر می‌گوید: اگر یک انسان نیکوکار با خون مورد نظر پیدا شود و بچه‌ام را به من برگرداند حاضرم به پاس این خدمت انسانی سال‌ها خدمت در خانه‌اش را برعهده بگیرم.
آیا نجات‌دهنده از راه خواهد رسید؟
 


 

تحلیل شــوک
دکتر حسینپور فیض:
این بیماری شایع ترین نوع سرطان کودکان است
بیماری ALM جزو بیماری خطیر دوره کودکی و شیر خوارگی است و در کودکان این بیماری ۸۵ درصد سرطان خون را تشکیل می‌دهد و ۱۰ الی ۱۵ درصد مربوط به سرطان خون حاد ALM (بیماری سرطان خون حاد) است.
علائم بیماری
دکتر عباسعلی حسین‌پورفیض، متخصص سرطان خون، با بیان این مطلب افزود: این بیماری در هر سنی از کودکان دیده می‌شود ولی در محدوده سنی ۲ الی ۴ سالگی بیشتر شایع است. علائم بیماری عبارتند از: رنگ پریدگی، کم خونی، خونریزی،
تب و عفونت.
اگر کودکی هنگام معاینه دارای کبد، طحال و غدد لنفاوی بزرگ باشد پزشک هنگام معاینه متوجه این علائم شده و علت آن بیشتر مربوط ALM است. از علائم دیگر بی‌اشتهایی، کاهش وزن، بی‌حالی، درد استخوان و درد مفصل است.
تشخیص بیماری
این متخصص سرطان خون در رابطه با چگونگی تشخیص این بیماری گفت: این نوع بیماری با آزمایش خون یا بر حسب صلاحدید آزمایش مغز استخوان مشخص می‌شود.
درمان بیماری
برای درمان این بیماری به گفته دکترحسین پورفیض، تست تزریق خون، تزریق پلاکت، دادن آنتی‌بیوتیک و در صورت عدم بهبود، بیمار شیمی درمانی می‌شود. برخی مواقع معمولاً در ALM، پیوند مغز استخوان و سلول‌های بنیادی صورت می‌گیرد که برای این نوع پیوندها از HLA تایپینگ استفاده می‌شود.
چگونگی کمک به بهبود بیمار توسط نزدیکان
دکتر عباسعلی حسینی‌پورفیض، افزود: برای مقدمات پیوند مغز استخوان و سلول‌های بنیادی بایستی در درجه اول از خواهر و برادر، در درجه دوم والدین، درجه سه، خویشاوندان و در صورت عدم وجود هر یک از این افراد، از بانک مغز استخوان یا از بانک خون بندناف باید کمک گرفته شود.
وی افزود: اگر کودک مبتلا از نظر گروه خونی با نزدیکانش سازگار باشد خوب است ولی کافی نیست و بایستی آنتی‌ژن‌های سطحی (HLA) سازگار باشد.
عوامل شایع ابتلا
این متخصص سرطان خون افزود: امروز تشعشعات رادیواکتیو، مواد و سموم شیمیایی صنعتی وارد شده به محیط، غذاهای فاسد، سموم درختان از عوامل شایع این نوع سرطان خون حاد است. ضمن اینکه این نوع بیماری در جنین ایجاد نمی‌شود ولی برخی از تومورها مثل ژرم سل در دوران بارداری مادر روی جنین تأثیر می‌گذارد که البته جزو سرطان‌ها نیست.
وی تأکید کرد: مادران در دوران بارداری، بهداشت، سلامتی و تغذیه مناسب خود را رعایت‌کنند تا مشکلی برای جنین پیش نیاید.
دکتر عباسعلی حسین‌پورفیض تصریح کرد: خانواده‌هایی که کودکان سرطانی دارند می‌توانند مشخصات HLA را در سایت‌های مربوط بگذارند تا سازمان‌ها در کشورهای دیگر به این افراد کمک کنند. بیشتر افراد پیوند استخوان در صورت پیوند مناسب مغز استخوان عمر طبیعی خود را طی می‌کنند.
******
 


 

چراغ عمر این کودک رو به خاموشی است
آیا نجات دهندهای هست؟B+
CC 6خون جان این کودک را نجات میدهد
گروه شوک: کودک ۳ ساله‌ای که چراغ عمرش رو به خاموشی است، برای نجات از مرگ فقط به ۶ سی سی خود از نوع کمیابی نیاز دارد که از میان ۷۵ میلیون نفر ایرانی، ممکن است در رگ‌های گروه معدودی از مردم جریان داشته باشد. در حال حاضر پزشکان معالج این پسربچه را که در شرایط بحرانی قرار دارد تحت مراقبت‌های پزشکی قرار داده‌اند و چشم به انتظار نشستهاند تا نجات‌دهنده‌ای از راه برسد و فقط ۶ سی سی از خون خود را اهدا کند تا پس از آمیختن به دارویی خاص به بدن این کودک تزریق کنند و او را از آستانه مرگ بازگردانند. امیرعلی (کودک بیمار ۳ ساله) در بیمارستان شفای اهواز بستری است، کارکنان این بیمارستان، پزشکان و مددکاران و همه اعضای کادر پزشکی لحظات پر اضطرابی را می‌گذرانند و در انتظار پیدا شدن فردی هستند که دارای این خون کمیاب و نادر باشد. به گزارش خبرنگاران شوک؛ متخصصان پزشکی بیمارستان با تمامی بیمارستان‌ها و مراکز خون در سراسر کشور تماس گرفته‌اند تا خون مورد نظر را پیدا کنند اما موفق به یافتن آن نشده‌اند و حتی تصمیم گرفته‌اند با مراکز خون کشورهای مختلف در تماس باشند.
 

+ نوشته شده در  دوشنبه بیست و ششم دی 1390ساعت 11:55  توسط پریا | 
زن حسي درونش را گم كرده بود، از خودش خجالت مي كشيد. عاشق شوهرش بود، از ده سال قبل كه در يك مهماني خداحافظي يك دوست مشترك با همسرش آشنا شده بود، عاشق شده بود و فكر مي كرد، عاشق مانده است. هر سال سالگرد آن آشنايي، آن نگاه هاي عاشقانه، آن تعارف ساده شربت همسرش به او را كه آغاز عشقشان بود، جشن مي گرفتند. اما حالا آن خلا" را درون خودش احساس مي كرد. مي دانست كه عاشق همسرش است ولي چيزي در آن ميان كم بود، يك شور عاشقانه، يك هيجان آشنايي. و حالا او هفته اي چند بار به كتابفروشي سر كوچه شان مي رفت.

اولين باري را كه به آن جا رفته بود، به ياد مي آورد، آن روز  يك ساعت گريه كرده بود و وقتي شوهرش به او زنگ زد، بعد از كلي دلجويي و جملات اميدواركننده از او خواسته بود كه به كتابفروشي سر كوچه شان برود و چند تايي كتاب بخرد و خودش را سرگرم كند. وقتي كه وارد كتابفروشي شده بود، مرد جوان در كتابخانه بود، از او آدرس طبقه ي رمان هاي فارسي را گرفته بود و مرد او را به انتهاي مغازه راهنمايي كرد و خيلي با حوصله با او درمورد نويسندگان ايراني صحبت كرد و بعد از آن كه فهميد او به دنبال كتاب خاصي نيست چند رمان را به او معرفي كرد، اولين كتابي كه به او معرفي كرد را يادش مي آمد، "شوهر آهو خانم".

وقتي به خانه برگشت، خيلي خوشحال بود، انگار يك نفر بعد از گريه او را بغل كرده بود و با نوازش تمام حرف هاي ناگفته را به او گفته بود. كتاب را در عرض سه روز تمام كرد و در آغاز روز چهارم براي بار ديگر به كتابفروش رفت، بعد از آن هر چند روز يك بار به آن جا مي رفت، ديگر مشتري ثابت كتاب ها و حرف هاي شيرين جوان كتابفروش شده بود، آن قدر كه از آن جا كتاب ها را به جاي خريد اجاره مي كرد. جوان خودش خواننده ي تك تك كتاب هاي كتابفروشيش بود و بهترين راهنماي زن براي خريد كتاب!

روز ها مي گذشت، زن شاداب تر شده بود و مرد خوشحال از اين تغيير در رفتار زنش به زندگي عاشقانه شان ادامه مي دادند. زن پيش خودش فكر مي كرد كه چه قدر آن مرد را مثل برادرش دوست دارد و چه قدر اين آشنايي برايش لذت بخش است!، انگار نور و شادي به زندگي اش تابيده بود! اما نمي دانست، چرا از هر چهار بار رفتنش به كتابخانه تنها يك بار آن را به شوهرش مي گفت!؟ اما نمي دانست چرا هر بار كه به كتابفروشي مي رفت بيشتر به خودش مي رسيد؟! اصلا" اين عذاب وجدان ته وجودش براي چيست؟! او كه در ميان خريد هايش از هر دري صحبت مي كرد، چرا هيچ وقت درمورد شوهرش با او حرف نزده بود؟! تمام اين سوال ها در ميان تمام شادي هايش او را مي آزرد.

آن روز بايد براي تولد همسرش كادويي مي خريد. شوهرش عاشق كتابهاي تاريخي  بود و او به دنبال مجموعه ي كاملي از آن كتاب ها براي تولد همسرش بود، اما براي اين كه آن كتاب ها را بخرد بايد به مرد جوان چه مي گفت؟، او كه مي دانست زن كتاب هاي تاريخي دوست ندارد، آيا بايد مي گفت آن را براي شوهرش مي خواهد يا مي گفت براي كس ديگري مي خواهد؟ اين فكرها تمام خون صورتش را به سمت گونه هايش برد، صورتش مي سوخت و احساس خفگي به او دست داده بود، سرش را در ميان دستانش گرفت و احساس تهوع داشت، به دستشويي رفت، آبي يه صورتش زد و چند نفس عميق كشيد،  به خودش در آينه نگاه كرد، او همان زن ده سال پيش بود، همان كسي كه به عشق ايمان داشت، همان كسي كه خيانت را نابخشودني ترين گناه ها مي دانست. و حالا در نقطه اي ايستاده بود كه در مرز خيانت قرار داشت. بايد انتخاب مي كرد.

زن هديه اش را به شوهرش داد و گونه اش را بوسيد. مرد با خوشحالي كادويش را در آورد "مجموعه كامل تاريخ تمدن ويل دورانت". آن شب زن و مرد عاشقانه ترين شب زندگيشان را داشتند، زن عاشقانه ترين فضا را براي همسرش ساخت و مرد به ياد عاشقانه ترين لحظات زندگانيشان افتاد.

چند روز بعد زن و شوهرش به خواست زن، به خانه اي جديد اسباب كشي كردند.

از آن روز به بعد مرد عاشقانه ترين ها را به ياد آورد و عاشق بودن را و زن عاشق ماندن را ولي باز هر بار كه زن مجبور مي شد، از جلوي كوچه ي قبليشان رد شود، صورتش را به سمت مخالف كوچه بر مي گرداند تا مرد جواني كه در كتابفروشي كار مي كرد، اشكهايش را نبيند.

+ نوشته شده در  یکشنبه بیست و پنجم دی 1390ساعت 15:55  توسط پریا |